تبليغاتX
زندگی
مرگ حقیقی برای انسان مرگ امید است
مي شنوم!
صداي قدم هاي لرزاني بر روي برگهاي پاييزي! فرياد غريبانه و دردآور خرد شدن برگها .... صدا به ناله اي درد آور تبديل مي شود و ...... فرياد ابر ها كه با اشك هايشان بر زمين تازيانه مي زنند درست مثل غروري كه بر شانه هايم تازيانه مي زند و سنگيني مي كند و .... من ، من كه همه چيز دارم و هيچ ندارم در هجوم سايه هاي تاريك شب جنگل وجودم در كنج كلبه اي نشسته ام! بي هيچ انتظاري......
هيچ عشقي روحم را در آغوش نمي كشد و مي دانم و نمي دانم! مي خواهم و نمي خواهم..... گرفتم و نگرفتم..... به دنبال حقيقت دويدم و در جست و جويش هر چه را خواستم به دست آوردم و خواسته هاي خود را خيلي زود از دست دادم! جز او را... او كه در جسم مسيح از روح خود دميد و مرا... به خواسته اي كه خود به ياد ندارم در اين دنيا قرار داد و قصه ام آغاز شد... قصه اي كه خود خواستم و به ياد نمي آورم!
من روح خسته ي جسمي بي جان هستم كه در جستجوي هر واژه اي دويد و خيلي زود ... حقيقتي كه خيلي سخت به آن رسيد را از دست داد! در جستجويش انگشتانم را روي هر تار اين زندگي كشيدم ،‌ از لمس لطافت روح واژه ي عشق تا انتهاي خشونت ارواح خبيس مصر ... از روح گلشيد و مادر تا روح خئوپس و زنانش! از اينجا تا مصر دويدم! از اينجا تا كهكشان ها عاشق شدم .... دويدم تا آن سر دنيا.... غافل از اينكه او را در ذهن خود داشتم.... نزديك تر از نفس هايم به خود!
من پاسكو منوچهري يكي از نخبگان اين سرزمين هنوز هم من هستم و تا هرگز من مي مانم و در حسرتش در اين جنگل اشك مي ريزم تا شايد روح خسته ام بخشيده شود و رها شوم از اين همه سنگيني خيانت روي شانه هايم... كسي كه همه هست و هيچ نيست! آه كه هنوز هم صدايش در گوشم است:
- كمك... پاسكو نجاتم بده... پاسكو!



پاسكو منوچهري شخصيت اول اين داستان است،‌ مردي كه عاشقانه زندگي را ادامه مي داد و قبل از رسيدن به بزرگترين آرزويش بهترين بود اما.... درست همان روز كه موفقيت نخستش را به دست مي آورد همه چيزش را از دست مي دهد! تنها براي لحظه اي كوتاه! در اين داستان با شخصيت مردي آشنا مي شويد كه در تمام زندگي اش مي دود و خود نمي داند براي چه و براي رسيدن به چه چيز؟‌ يك روز عاشق است و روز ديگر فارغ... اما در روياي خود هميشه عاشقي جاودانه باقي مي ماند! عشق، معبود و همسرش را از دست مي دهد براي لحظه اي غرور... بدون اينكه حقيقتا بداند گناهكار حقيقي خودش است خود را محاكمه مي كند. زنداني مي سازد و براي هميشه در آن حبس مي شود. مردي كه ديروز انساني را ، رويايي را در نزديك ترين فاصله از بين برد امروز همان رويا را دارد و باور نمي كند كه او هست!
او قدم به قلمروي فراعين مصر مي گذارد ، جايي كه همسرش عاشقانه از آن ياد مي كرد. و همانجا دستان عاشق او را رها مي كند و او را با دستان خيال خود زير خروار ها خاك دفن مي كند. بي آنكه بداند آيا او حقيقتا مرده است؟!

در انتهاي تاريكي به دنبال كسي بودم تا حقيقت روشن را برايم معنا كند اما افسوس كه هيچ كس را نيافتم جز وجود خودم كه جزئي از وجود او هستم. من خدايم! نه آنكه خدايم بلكه او را معنا مي كنم و قطره اي از زيبايي هايش را با واژه ها به تصوير مي كشم ... سكوت كن و براي لحظه اي در ذهنت او را تجسم كن كه مقابلت ايستاده تا تو را كه مدت هاست بر زمين افتاده اي بلند كند.

در انتهاي تاريكي مقدمه ايست براي به تصوير كشيدن قطره اي از اين درياي بي كران زيبا!

كتاب در انتهاي تاريكي
نوشته ي مريم پولادوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:13 PM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام به همه ی دوستان.

این دفعه می خوام یه خبر خوب بدم.

با همکاری یکی از بهترین دوستانم یه وبلاگ مشترک ساختیم.

حتما سر بزنید.

این هم آدرسش:

www.hastie-hasta.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:28 AM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام. همين اول كار روز زن رو به مادر عزيزم تبريك مي گم. به مناسبت اين روز يه شعر زيبا از« ايرج ميرزا» نوشتم. اسم شعرش «قلب مادر» هست. واقعا عاليه. شايد تلنگري باشه به كساني كه حرمت مادر خودشون رو نگه نمي دارن. حتما ارزش خوندن رو داره. (من كه اشكم در اومد)


داد معشوقه به عاشق پيغام

كه كند مادر تو با من جنگ

هر كجا بيندم از دور كند

چهره پر چين و جبين پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند

بر دل نازك من تير خدنگ

از در خانه مرا ترد كند

مثل سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است

شهر در كام من و توست شَرَنگ

نشوم يك دل و يك رنگ تو را

تا نسازي دل او از خون رنگ

گر تو خواهي به وصالم برسي

بايد اين ساعت ، بي خوف و درنگ

روي و سينه ي تنگش بدري

دل برون آري از آن سينه ي تنگ

گرم و خونين به منش باز آري

تا برد ز آينه ي قلبم زنگ

عاشق بي خرد ناهنجار

نه،‌ فلان فاسد بي عصمت و ننگ

حرمت مادري از ياد ببرد

خيره از باده و ديوانه ز بنگ

رفت و مادر را افكند به خاك

سينه بدريد و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نمود

دل مادر به كَفَش چون نارَنگ

از قضا خورد دم در به زمين

وندكي سوزش شد او را آرنگ

وان دل گرم كه جان داشت هنوز

اوفتاد از كف آن بي فرهنگ

از زمين باز چو بر خاست نمود

پي برداشتن آن آهنگ

ديد كز آن دل آغشته به خون

آيد آهسته برون اين آهنگ

آه ! دست پسرم يافت خراش

واي ! پاي پسرم خورد به سنگ


«ايرج ميرزا»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:51 PM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام. اين دفعه يك شعر بسيار زيبا از فريدون مشيري نوشتم.
استاد شجريان هم اين شعر زيبا رو خونده. شعر پر از احساس و معاني ژرف هست. با صداي استاد شجريان معانيش صد برابر بيشتر جلوه مي كنه. پيشنهاد مي كنم حتما اين تصنيف رو گوش كنيد.


مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ، خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

پگذاريد هواري بزنم

باز با شما هستم
اين در ها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر كوهي

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره ي درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته ي چنگ

چه كسي مي آيد

با من فرياد كند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:47 PM  توسط امير حسين بدخشان  | 

همیشه به مشکلاتتان یک جور دیگر نگاه کنید. مثلا....

 

اگر تو یک ترافیک سنگین گیر کردی،

نا امید نشو.

توی دنیا مردمی هستند که رانندگی براشون یه امتیاز بزرگه.

 

شاید یه روز بد تو محل کارت داشته باشی،

به مردی فکر کن که سالها بیکاره و شغلی نداره.

 

ممکنه غصه ی زود گذر بودن تعطیلات آخر هفته رو بخوری،

به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی ، روزی دوازده ساعت، هفت روز هفته رو کار می کنه تا فقط شکم فرزندانشو سیر کنه.

 

یا وقتی ماشینت خراب می شه و تو مجبوری برای یافتن کمک کیلومتر ها پیاده بروی ،

به معلولی فکر کن که دوست دارد فقط یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 

وقتی روابط تو به تیرگی و بدی می گذرد و دچار یاس می شوی،

به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن رو نچشیده.

 

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی می کنی و بپرسی هدف من چیه؟

شکر گزار باش. در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

 

وقتی که جلوی آینه متوجه موهایت که تازه خاکستری شده می شی،

به بیمار سرطانی ای فکر کن که آرزو داشت کاش مویی داشت تا به اون رسیدگی کنه.

 

ممکنه خودتو قربانی تندی، جهل ، پستی یا تزلزل های مردم ببینی،

به یاد داشته باش، همه چیز می تونه بدتر هم باشه. تو هم می تونستی یکی از اونها باشی.

 

ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی،

ازت متشکرم. ممکنه در مسیر زندگی اون تاثیری بذاری که خودت هرگز نمی دونستی.

 

فقط به یاد داشته باش. یکی اون بالا هست که همه ی غمات رو درک می کنه، با شادیات شاده، اگه یه چیزی ازش بخوای و به ضررت نباشه حتما بهت می ده. و دوستت داره. خیلی بده که آدم دوست به این خوبی رو ناراحت کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:30 AM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام. این هم یه شعر جالب از «پابلو نرودا». یه بار خوندنش حتماً می ارزه. در ضمن از دایی عزیزم رضا شایگان که این شعر رو به من معرفی کردند متشکرم.

 

تکاپو برای زندگی

(پابلو نرودا)

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی،

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش،

و از چیز هایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی........

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی،

آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی،

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز کاری بکن!

امروز مخاطره کن!

نگذار به آرامی بمیری.......

شادی را فراموش نکن!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 7:58 PM  توسط امير حسين بدخشان  | 

تقدیم به تمام کسانی که معنای زندگی را به خوبی می شناسند و می دانند که روح زندگی عشق است و زندگی بی عشق ، بی روح ترین زندگی است. و زندگی بی روح زندگی نیست.

 

گفتگو با خدا

 

I dreamed

خواب دیدم.

 

I had an interview with God.

در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 

"So you would like to interview me?" God asked

خدا گفت: «پس می خواهی با من گفتگو کنی؟»

 

"If you have the time" I said.

گفتم:« اگر وقت داشته باشید.»

 

God smiled,

خدا لبخند زد،

 

"What surprises you most about humankind?"

چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

 

God answered…

خدا پاسخ داد...

 

"That they get bored with childhood.

«این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

 

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زود تر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

 

That they lose their health to make money,

این که سلامت شان را صرف بدست آوردن پول می کنند،

 

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 

That by thinking anxiously about the future,

این که با نگرانی نسبت به آینده،

 

They forget the present,

زمان حال فراموششان می شود،

 

Such that they live in neither the present nor the future.

آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

That  they live as if they will never die.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

 

And die as if they had never lived."

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.»

 

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی ساکت ماندیم.

 

And then I asked…

بعد پرسیدم...

 

"As the creator of people, what are some of life's lessons you want them to learn?"

« به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟»

 

God answered with a smile…

خدا با لبخند پاسخ داد...

 

"To learn they cannot make anyone love them.

« یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

 

"What they can do is let themselves be loved

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

To learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کرد.

 

To learn that a rich person is not one who has the most,

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

 

But is who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.

 

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love,

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم.

 

And it takes many years to heal them.

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

 

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

 

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را  عمیقاً دوست دارند.

 

But simply do not know how to express pr show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند  یا نشان دهند.

 

To learn that two people can look at he same thing and see it differently.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

 

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

And to learn that I am here.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

 

Always"

همیشه»

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:21 AM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام. این مطلب راجع به تفاوت های زمان حال با گذشته هست. شاید یه کم ناامید کننده باشه ، ولی خوبه که آدم یه کم واقع بین باشه و از همین مطالب به اصطلاح ناامید کننده یه امید برای بهتر کردن این وضعیت برای خودش بسازه.

 

 

 

Paradox of our time

مغایرت های زمان ما

 

today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time.

 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم ؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر.

 

We have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment.

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛ آگاهی بیشتر ولی قدرت تشخیص کمتر داریم.

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness.

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ دارو های بیشتر اما سلامتی کمتر.

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom.

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم.

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often.

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه ی کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years.

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمرمان.

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints.

 

ما ساختمان های بلند تر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریک تر.

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less.

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم؛ بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor.

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه ی جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice.

 

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را ، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.

 

We write more, but learn less; plan more, but accomplish less.

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه ریزی می کنیم اما کمتر به انجام می رسانیم.

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals.

 

عجله کردن را آموخته ایم نه صبر کردن را، درآمد های بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality.

 

کامپیوتر های بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم ، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character, steep profits and shallow relationships.

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی.

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; too incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes.

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر ؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده.

 

That's why I propose, that as of today, you don’t keep anything for a special occasion, because everyday that you live is a special occasion.

 

به این دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs.

 

در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love.

 

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید. غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival.

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it.

 

از جام کریستال خود استفاده کنید. بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days".

 

عباراتی مانند «یکی از این روز ها» و «روزی» را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم «یکی از این روزها» بنویسیم همین امروز بنویسیم.

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Don’t delay anything that adds laughter and joy to your life.

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیز را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید.

 

Everyday, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last.

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.

 

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days". Just think…"one of these days" you may not be here to send it!

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید و به خودتان می گویید « یکی از این روز ها» آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید..... «یکی از این روزها» ممکن است شما اینجا نباشید که آن را بفرستید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:20 AM  توسط امير حسين بدخشان  | 

اميد

خداوند در خلقت انسان با دميدن روح خود در كالبد انسان ، حس اميد و موفقيت را در او دميده است. از اين رو انسان از آن روزي كه به دنيا مي آيد در عرصه اي گام بر مي دارد كه از اميد ساخته شده است. اميد به موفقيت و خوشبختي. حتي انسان در دشواري و تاريكي شب هاي تار اميدوار است كه فردايي وجود خواهد داشت كه در آن صبح پيروزي خواهد دميد.

اميد همراه قدرت و «مادر» موفقيت است. كسي كه اميدوار است در خود موهبت معجزه دارد.

زندگي بدون تلاش، ملال آور و غم انگيز است. زندگي بدون حركت مايه ي سكون و ايستايي و خمودي و رنجوري است. هيجان و لذت زندگي نيز در تلاش و حركت و پويايي است و آن نيروي نامرئي و شگفت آورِ اين تلاش و تحرك ، همان اميد است.

اميد موهبتي معنوي و الهي است كه چرخه ي زندگي را به گردش در آورده و موتور تلاش و فعاليت را روشن نگه مي دارد.

بدون اميد همه ي انگيزه ها به خاموشي و همه ي احساس ها به سردي مي گرايد و هيچ حركتي صورت نخواهد پذيرفت.

اميد توانايي لذت بردن از تكامل و غلبه بر موانع بزرگ را به انسان ارزاني مي دارد. نهايت خواسته و انتخاب انسان، اميد به آينده اي بهتر است كه هرچه او از منابع جهان معنوي بيشتر برخوردار شود ، در دستيابي به آن اميدوار تر است.

و به تعبير انديشمند فرهيخته مولانا جلال الدين:

سايه  حق  بر   سر     بنده     بود              عاقبت    جوينده   يابنده   بود

گفت پيغمبر كه چون   كوبي   دري             عاقبت زان در برون آيد سري

چون نشيني بر سر   كوي     كسي             عاقبت بيني تو هم روي  كسي

چون زچاهي مي كني هر روز خاك             عاقبت اندر رسي  در آب  پاك

و اينكه:

گاهي انسان تمام تلاش و قدرت و امكانات خود را براي رسيدن به مقصود به كار مي گيرد ولي باز به نتيجه ي مطلوب نمي رسد؛ چون به عنايات خاصه اي كه تحت اختيار او هم نيست محتاج است تا بتواند موانع و مشكلات را از سر راه بردارد. به آن نيروي ماورايي و معجزه گر «اميد» مي گويند.

لازمه ي اميدواري تلاش و حركت است. كسي كه بدون تلاش و عمل و فراهم آوردن اسباب و امكانات، انتظار و اميد داشته باشد كه به هدف و خواسته هايش برسد مانند زارعي است كه بدون افشاندن تخم و يا مراقبت و آبياري به انتظار محصول بنشيند؛ البته كه چنين زرعي نتيجه ي مطلوب نخواهد داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 6:29 PM  توسط امير حسين بدخشان  | 

سلام به همه ی دوستان.

از رسول اشتری به خاطر کمک هایی که به من در ساختن این وبلاگ کرد متشکرم.

وبلاگ رسول اشتری 

 

 و اینکه امروز  یه بیوگرافی راجع به سرپرست گروه موسیقی سنتی دیزانی واستون نوشتم. البته این بیوگرافی تو سایت گروه دیزانی هستش.

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 PM  توسط امير حسين بدخشان  |